Profil de AnoushÅИŎő§Ħ ΣтЄяЛằLPhotosBlogListes Outils Aide

Blog


23 février

زن

آنچه علم و تجربه نشان داده، زن در حیات فرد و اجتماع عامل موثری بوده که تا این تاریخ به مقام شایسته خود دست نیافته و بر اثر یک اسارت و محدودیت ممتد و مزمن، بسیاری از قوای لازمه حیاتی خود را از دست داده است . زن مکمل مرد و به تمام معنی کلمه انسان است. زن مادر انسان و انسانیت آنچه می گیرداز دست اوست خواه خوب و خواه بد. تاریخ بشر آمیخته با یک بی اعتدالی وحشت زا از تضییع حق زن است و همین ستم و ناروایی عکس العمل نامطلوبی در تربیتی که زن در طی قرون متمادی به مرد داده ، به جای گذارده است. مرد نمی تواند از تاثیر زن به هر صورت که باشد بگریزد و در هر صورت آن می شود که زن به بار آورده است. عقل حکم می کند که مربی باید عالم، بالغ و رشید باشد تا بتواند به شایستگی وظیفه مقدسی که برعهده دارد را به انجام برساند. یک اسیر نمی تواند آزاد مردی به بار آورد و بی تربیتی نمی تواند انسانی را تربیت کند.

ذات نایافته از هست بخش                                       کی تواند که شود هستی بخش

مساعی ادیان گذشته برای ترفیع مقام زن با در نظر گرفتن اوضاع و احوال آن زمان محدود بوده ولی عقب افتادگی اولیه زن که معلوم نیست مبنی بر چه علل و اسبابی بوده است اساسا به قدری زیاد بوده که این مساعی محدود

نتیجه غایی و شاسته ای نداشته و انسان برای قرن ها از موهبت مادر به تمام معنی کلمه بی بهره و از زیان آن مافوق آنچه تصور رود متضرر بوده است.

در این عصر که دنیا با عظمت شگرفی مواجه است، ترقیات علمی باید نیاز مبرم به یک اصلاح کلی در هر مورد عموما و در اعاده حیثیت و مقام زن خصوصا را نشان بدهد. برای نیل به این مقصد ارجمند تربیت و ترقی دختران که مادران فردای بشرند مقدم بر پسران می باشد تا بدین وسیله جبران مافات گردد و این عضو محترم و در عین حال موثر اجتماع برای انجام وظیفه خطیری که بر عهده دارد به زیور علم ، تقوا ، فضیلت و مکارم اخلاق انسانی آراسته شود.این امر در ادیان سابقه ای بی نظیری دارد و می توان گفت ترقیات عظیمی برای جامعه ی انسانی به دنبال دارد.

 

برابری زن و مرد تنها با کوشش در جهت بالا بردن مقام زن در اجتماع به دست نمی آید، بلکه به تغییری بسیار بنیادین، با هدف آفرینش جامعه ای که در آن ارزش های ویژه زنان بیشتر جلوه گر باشد، نیاز است.در حال حاضر قدرت، دارای بالاترین ارزش اجتماعی است و بنابراین اساس قضاوت درباره ی مقام و ارج هر فردی بر آن پایه قرار می گیرد.

اما چرا زنان پیوسته در جامعه های ما به کنار گذاشته شده اند؟ چگونه می توان جامعه ای ساخت که در آن زنان نقشی مساوی با مردان داشته باشند؟

تازیخ هشتاد سال گذشته جهان غرب نشان داده است که تنها نیت های خوب برای بالا بردن مقام زن در اجتماع کافی نمی باشد. برای شروع این بحث لازم است قبل از هر چیز دریابیم که در جامعه ما چه مطالبی واجد اهمیت می باشند. ساختار جامعه ی ما را کارشناسان مردم شناسی پدرسالاری یا مرد سالاری می نامند، به این معنا که در اجتماع ما فرمانروایی با مردان است.اما تنها این مسئله که زن یا مرد قدرت را در دست داشته باشند مطرح نیست، بلکه مسائل و ارزش های اجتماعی حتی در زمان هایی که وضعیتی استثنایی پیش آمده، مانند وضع بریتانیا در سال های 1980 که هم رئیس کشور و هم نخست وزیر هر دو زن بودند ادامه یافته است. این دو زن نتوانستند جامعه ی بریتانیا را از مردسالاری به زن سالاری تبدیل کنند. این جامعه هنوز مردسالار و دارای ارزش های مرد سالاری است. آنچه که در آن دوران اتفاق افتاد این بود که این دو زن در ساختار مردسالاری جامعه ی خود ، افتخارا در جای مردان نشسته بودند. مردسالاری ارزش های اجتماع ما را تعیین می کند. ممکن است بتوان گفت که مردسالاری ببینش ما را درباره ی حقیقت می سازد و سپس این ساختار برای ما به صورت حقیقت در می آید و در نتیجه تمام پنداشت ها  و ارزش های آن بدون لحظه ای تفکر جز وجود ما می گردد.

یکی از دلایلی که مردسالاری با همه ی کوشش های انقلابی متعدد برای سرنگون کردنش این چنین دوام یافته، این است که قدرت با خود سرکشی و طغیان می آورد. مشخصه ی این طغیان و سرکشی قدرت در آن است که صاحبان قدرت همواره در پی چیرگی یافتن بر کسانی هستند که فاقد آنند.

با دردست گرفتن قدرت، قدرتمندان به ساختن سیستم اجتماعی جامعه می پردازند و با کنترل آموزش، اطلاعات و مذهب در مقامی خواهند بود که آن سیستم را بر دیگران تحمیل نمایند.

باتوجه به بحث فوق، حال باید دید چه نظامی را می توان جانشین مردسالاری کرد؟ شاید هیچگاه زن سالاری واقعی، یعنی حکومت زنان، در تاریخ وجود نداشته است. به طوری که پیش از این بیان گردید، هر هنگام و در هر جا که زنانی فرمانروایی کردند، این فرمانروایی در جامعه ای مردسالار صورت گرفت و زنان افتخارا به جای مردان تکیه زده بودند.

اما در گذشته جامعه هایی وجود داشته است که زنان در کانون و مرکز توجه جامعه قرار داشتند(جامعه های Matrifocal) و در آنها سیستم مادرتباری (Matrilineal) حاکم بوده است.

علت پایان یافتن چنین نظامی شاید به میزان واکنش های بین گروه های انسانی مربوط بوده است. تا هنگامی که انسان ها دور از هم بودند و برخوردهای بین گروه های همسایه اندک بود، زنان پیوسته در کانون و مرکز توجه جامعه قرار داشتند.

در جامعه ای که در آن زنان در کانون و مرکز جامعه باشند، والاترین ارزش ها عبارتند از پرورش و تربیت، روح افزایی، همدردی و شفقت، حساسیت، احساسات طبیعی و غریزی، نوع آوری و ابتکار، کار همراه با مهر و محبت و کمک به دیگران. مظهر چنین جامعه ای دنیای طبیعی است نه کنترل و فرمانروایی بر طبیعت.

<<مژده>>

بهمن 85

 

-----------------------------------------------------------------------------

فصل سرد

یادداشتی بر ای فروغ

20 بهمن که گذشت سالروز درگذشت زنی هستش که به نظرم 200 سال یا بیشتر از زمان خودش فرحریخته تر بود.

زنی که در تمام شعرهایش رودررویی زنی را با ماضی استمراری مرد سالار ایدئولوژی سالار ایران می بینیم . در بسیاری از شعرهای این شاعر نتیجه این رویارویی پیداست .

در این یادداشت سعی کردم که برخوردی روانشناسانه نه از روی تئوری های کلاسیک دانشگاهی بلکه با استفاده از نظرات خودم بنویسم.

فضای سرد مجموعه فصل سرد (یخ زده ایم در خودمان و انکارش می کنیم )

در شعرهای فروغ با فضایی سرد و نا امن و عاری ازاعتماد روبرو هستیم .

جدا از شعرهای تغزلی شاعر در هریک از شعرهایش خود را در برخورد با فضای وامانده اجتماعی و فکری می بینید.

شاید فضای خشک و بزرگ شدن زیر یوق یک پدر ارتشی با رفتاری خشک وپدرسالارانه این واکنش متضاد را با همچین منشی

را بوجود آورد که شاهد آن در شعرهای فروغ هستیم .

در بسیاری جهات شاعر همچنان در تقابل با این ذهنیات جمعی خود را جزئی از آن می بیند و با باوری ساده و کودکانه از کسی می گوید که مثل هیچ کس نیست از کسی می گوید که ناخوداگاه انتظارش را میکشد و از جامعه ای می گوید که صدها سال است که انتظار

میکشند.

شاعر در جامعه عصیان زده در تقابل با مردان بی بند باری می بیند که خودخواهی خود را عشق می نامند .

اعتماد نمی کند و از هم جنسان خود می خواهد که راز درون خود را به هیچ مردی نگویند. آنچنان که در بی اعتمادی حاکم کنون از هیچ رازی نمی شود پرده برداشت.

شاعر سیر زندگی خود را رو به فطرت درونی انسان که عشق است می بیند و سیر حرکت آثارش هم در مسیری پویا به این هدف می گریزد.

نه آنکه هر انسان با هدفی زندگی زندگی می کند و برای رسیدن به آن هدف به مسیر زندگی پویا نیازمند است.

شاعر خود را در اجبار مرگ (یخ زدن در فصل سرد می بیند)

ام به جدال با آن بر نمی آید – این مسیر پویا را در وجود خود می پیماید – و ناچار مسخ درون خود میشود .

(بسیاری از زنان و مردان ایرانی در ناخوداگاه جمعی مسموم ایدوئولوژیک حاکم یخ زده اند این ناخوداگاه جمعی صدها سال

است که نسل به نسل منش زندگی ما را مسموم به خود کرده.

ترس از زندگی !!! وفطرت انسانی فصلی سرد برایمان آفریده که در آن یخ زده ایم .

در شعرهای فروغ تقلاهای انسانی زنانه ای را می بینیم که خود را در تقابل با زمختی و بی رحمی فصلی سرد می بیند.

این فصلی سرد است که زنان و مردان ایرانی را در آغوش گرفته.

پایان اول